تبليغاتX
عموفیروز

عموفیروز

سلیمان محمدی گوندره

+ نوشته شده در  90/04/23ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط سلیمان  | 

آتش بازی نگاه من،

رنگین کمان هزارها،

زیر پای عینک دودیت خاکستری شد.

راستی به من بگو

داغ انگشتانم را

در حسرت لا به لای موهایت،

هیچ شنیدی؟

.

.

.

...........................

یادگاری:

چشمانش بارانی شده.

دستانش سال هاست که توان خود را از دست داده.

کسی او را میبیند؟

شاید کلاغ های به ظاهر ترسان در حال پرواز

جذب یاقوت چشمانش شوند.

میترسید!

مترسکی بیش نیست... 

 

+ نوشته شده در  89/12/20ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط سلیمان  | 

یک بطر بزرگ آسمان

و

یک دریا ستاره شیرین درونش هم

انتظار مرا خنک نخواهد کرد.

دفتر نمره ام پر شد.

غیبت نگاه هایت دارد طولانی میشود.

.

.

.

......................................

یادگاری:

تنهایی: غیبت شیرین نگاه ها

(میلان کوندرا)

 

+ نوشته شده در  89/09/01ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط سلیمان  | 

من و جمجمه پوسیده تموم لحظه هام

که اینجا

که زیر این سنگ قبرا

تو قبرستون مغولا

تنها موندیم و داریم میپوسیم

لطف اون درختای تو در توه

که نور چراغ خونه شما دیده نشه

تا صدای گرگم به هوای ستاره ها

با گریه آلیسا آلیسا جینگیلا آلیسای من و مغولا

دود نارنجی سیگارمو تو خودش گم بکنه.

نه!

جلوتر نیا.

من و این لحظه های چشم بادومی بدجور دوست داریم تنها باشیم.

 

+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

روزشمار سال و ماه من،

حماسه چشمان تو بود.

افطار نخواهم کرد.

تقویم من سالهاست که شوال ندارد.

 

+ نوشته شده در  89/06/19ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

روشنی روزهایم را پس بده.

کنار بکش.

خورشیدگرفتگی خسته ام کرده است.

 

+ نوشته شده در  89/06/11ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

شرجی باد

و

رعشه­ی­ شاخه­های خشک  درخت...

تو

نعش تقلای باطل خیال من بودی.

 

+ نوشته شده در  89/05/21ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

اینبار،

روی این کاغذ،

هیچ نخواهم کشید،

جز تو

و یک ساعت دیواری بزرگ

تا هی تیک تاک کند برایت.

باید بدانی تنهایی یعنی چه.

 

+ نوشته شده در  89/04/22ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

میدانی؟

مثل همان ها که دربلاگفا،

اولین نظر ها را میگذارند،

میدانم که هیییچ ارزشی ندارند،

نوشته هایم از تو!

فقط نمیدانم چرا 

مطلبی که تازه میشود،

باز این تویی که درباره اش مینویسم.

براستی آنها هم مثل من

آخرش هیچ عایدی ندارند؟

اگر اینطورباشد

بعد این

به همه شان سرمیزنم

و حتی

لینکشان هم میکنم.

 

+ نوشته شده در  89/04/16ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط سلیمان  | 

آی هی آسمان!
تمام ستاره هایت را خفه کن!
امشب نوبت من است؛
زار...
 
+ نوشته شده در  89/04/15ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط سلیمان  |