رنگین کمان هزارها،
زیر پای عینک دودیت خاکستری شد.
راستی به من بگو
داغ انگشتانم را
در حسرت لا به لای موهایت،
هیچ شنیدی؟
.
.
.
...........................
یادگاری:
چشمانش بارانی شده.
دستانش سال هاست که توان خود را از دست داده.
کسی او را میبیند؟
شاید کلاغ های به ظاهر ترسان در حال پرواز
جذب یاقوت چشمانش شوند.
میترسید!
مترسکی بیش نیست...
یک بطر بزرگ آسمان
و
یک دریا ستاره شیرین درونش هم
انتظار مرا خنک نخواهد کرد.
دفتر نمره ام پر شد.
غیبت نگاه هایت دارد طولانی میشود.
.
.
.
......................................
یادگاری:
تنهایی: غیبت شیرین نگاه ها
(میلان کوندرا)
که اینجا
که زیر این سنگ قبرا
تو قبرستون مغولا
تنها موندیم و داریم میپوسیم
لطف اون درختای تو در توه
که نور چراغ خونه شما دیده نشه
تا صدای گرگم به هوای ستاره ها
با گریه آلیسا آلیسا جینگیلا آلیسای من و مغولا
دود نارنجی سیگارمو تو خودش گم بکنه.
نه!
جلوتر نیا.
من و این لحظه های چشم بادومی بدجور دوست داریم تنها باشیم.
روی این کاغذ،
هیچ نخواهم کشید،
جز تو
و یک ساعت دیواری بزرگ
تا هی تیک تاک کند برایت.
باید بدانی تنهایی یعنی چه.
مثل همان ها که دربلاگفا،
اولین نظر ها را میگذارند،
میدانم که هیییچ ارزشی ندارند،
نوشته هایم از تو!
فقط نمیدانم چرا
مطلبی که تازه میشود،
باز این تویی که درباره اش مینویسم.
براستی آنها هم مثل من
آخرش هیچ عایدی ندارند؟
اگر اینطورباشد
بعد این
به همه شان سرمیزنم
و حتی
لینکشان هم میکنم.
